هوو
شب نخفت و تا سحر بيدار ماند،
نفرتي ذرّات جانش را جويد.
كينه يي، چون سيلي از سُرب مذاب،
در عروق دردمند او دويد:
همچو ماري، چابك و پيچان و نرم
نيمه شب بيرون خزيد از بسترش،
سوي بالين زني آمد كه بود
خفته در آغوش گرم همسرش.
زير لب با خويش گفت: «آن روزها
همسر من همدم اين زن نبود -
اين سليماني نگين تابناك
اين چنين در دست اهريمن نبود!»
«آه! اين مردي كه اين سان خفته گرم
در كنار اين زن آشوبگر،
جاي مي داد اندر آغوشش مرا
روزگاري گرم تر، پرشورتر..»
«زير سقف كلبه يي تاريك و تنگ
زيستن نزديك دشمن، مشكل است.
من سيه بخت و غمين و تنگدل
او دلش از عشق روشن، مشكل است...»
«آن چه كردم از دعا و از طلسم،
رو سياهي بهر او حاصل نشد!
آن چه جادو كرد او از بهر من،
با دعاي هيچ كس باطل نشد!»
«طفل من بيمار بود، اما پدر
نقل و شيريني پي اين زن خريد!
من به سختي ساختم تا بهر او
دستبند و جامه و دامن خريد!»
«وه، چه شب ها اين دو تن سر مست و شاد
بر سرشك حسرتم خنديده اند!
پيش چشمم همچو پيچك هاي باغ
نرم در آغوش هم پيچيده اند!»
لحظه يي در چهر آن زن خيره ماند...
ديده اش از كينه آتشبار بود،
در سياهي، چهر خشم آلوده اش
چون مس ِ پوشيده از زنگار بود!
دست لرزانش به سوي آب رفت؛
گَرد ِ بي رنگي ميان جام ريخت.
قطعه هاي گرم و شفاف عرق
از رخ آن ديو خون آشام ريخت؛
«بايد امشب، بي تزلزل، بي دريغ
كار يك تن زين دو تن يكسر شود
يا مرا همسر بماند بي رقيب
يا رقيب سفله بي همسر شود.»
پس به آرامي به بستر بازگشت
سر نهان در زير بالاپوش كرد:
ديده را بر هم فشرد اما به جان
هر صدايي را كه آمد، گوش كرد...
ساعتي بگذشت و كس پنداشتي
جام را بگرفت و بر لب ها نهاد...
جان ميان بستر از جسمش گريخت
لرزه بر آن قلب بي پروا فتاد.
ديده را بگشود تا بيند كدام
جامه ي مرگ و فنا پوشيده بود:
همسرش را با رقيبش خفته ديد!
ليك طفلش... جام را نوشيده بود!...
چون سپند از جاي و جست و، بي درنگ
مانده هاي جام را، خود سركشيد،
طفل را بر دوش افكند و دويد،
نعره ها از پرده ي دل بر كشيد:
«واي!... مَردم! مادري فرزند كُشت!
رحم بر چشمان گريانش كنيد!
طفل من نوشيده زهري هولناك -
همتي! شايد كه درمانش كنيد...
سیمیت بهبهانی
من از تبار غربتم